الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
14
الغدير ( فارسى )
مىكرد و خود را با رياضت و سياحت و روزهء هميشگى و سختگيرى در بهرهمندى از مظاهر زندگى و بىعلاقگى به دنيا ، رياضت مىداد . موفق عبد الغافر بن فوطى كه از شاگردان او بود ، بعد از اين تغيير حالت ، اشعارى در انتقاد از او سرود . وقتى كه اشعار او به دار الحكومة رسيد ، مورد استنكار استادش قرار گرفت و دستور بازداشتش صادر شد و تا زمانى كه هبة الدين از او شفاعت نكرده بود ، آزادش نكردند . ابتداى اشعار ابن الفوطى چنين است : - شيخم را از شدت بيچارگى ندا كردم ، در حالى كه او در حرير و طلا بود . - او در جايش با « بسم اللّه » نشسته بود و افرادى با كمال ادب در برابرش ايستاده بودند . - نحوهء سوارىاش را كه من از او سراغ دارم ، ديگران در هررتبهاى كه باشند ، طعنه مىزنند . - گويا ديگران پيش او مستوجب غضب الهى هستند . - آنكس كه ترا براى اين كار دعوت كرد ، رأى صائبى داشت ، ولى تو هنگامى كه اجابت كردى ، كار درستى انجام ندادى . - نخستين صدايى كه روى سوء نيت ، ترا دعوت به اين كار نمود ، تو با آغوش باز لبيك گفتى . و اضافه مىكند : - تو اگر شتاب به سوى آن مقام و مرتبه نمىكردى ، همان بودى كه گمان مىرفت . - استادم كجاست ، آن كه به ما زهد و وارستگى تعليم مىداد و آن را از عوامل قرب به خدا به حساب مىآورد ؟ - كجاست آن كه هميشه ما را از قبول هرشغلى باز مىداشت ؟ - كجاست آن كه هميشه فضيلت آراسته به گرسنگى و رنج را به ما تعليم مىداد ؟ - كجاست آن كه هميشه ما را ترغيب به پوشيدن لباس پشمى و خشن مىكرد ؟ - كجاست آن كه ما را با حرفهاى مزخرفش فريفت ، هنگامى كه مىپنداشتيم او زاهد